فال و طالع بینی
-
تفسیر و معنی غزل شماره 270 حافظ –درد عشقی کشیدهام که مپرس
درد عشقی کشیدهام که مپرسزهر هجری چشیدهام که مپرس گشتهام در جهان و آخر کاردلبری برگزیدهام که مپرس آن چنان در هوای خاک درشمیرود آب دیدهام که مپرس من به گوش خود از دهانش دوشسخنانی شنیدهام که مپرس سوی من…
-
تفسیر و معنی غزل شماره 378 حافظ –ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیمجامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد استکار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیمسر حق بر…
-
تفسیر و معنی غزل شماره 66 حافظ – بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
بنال بلبل اگر با منت سر یاریستکه ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوستچه جای دم زدن نافههای تاتاریست بیار باده که رنگین کنیم جامه زرقکه مست جام غروریم و…
-
تفسیر و معنی غزل شماره 152 حافظ –در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زدعشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشتعین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزدبرق غیرت…
-
تفسیر و معنی غزل شماره 397 حافظ – ز در درآ و شبستان ما منور کن
ز در درآ و شبستان ما منور کنهوای مجلس روحانیان معطر کن اگر فقیه نصیحت کند که عشق مبازپیالهای بدهش گو دماغ را تر کن به چشم و ابروی جانان سپردهام دل و جانبیا بیا و تماشای طاق و منظر…
-
تفسیر و معنی غزل شماره 109 حافظ – دیر است که دلدار پیامی نفرستاد
دیر است که دلدار پیامی نفرستادننوشت سلامی و کلامی نفرستاد صد نامه فرستادم و آن شاه سوارانپیکی ندوانید و سلامی نفرستاد سوی من وحشی صفت عقل رمیدهآهو روشی کبک خرامی نفرستاد دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دستوز آن…
-
تفسیر و معنی غزل شماره 449 حافظ – ای که مهجوری عشاق روا میداری
ای که مهجوری عشاق روا میداریعاشقان را ز بر خویش جدا میداری تشنه بادیه را هم به زلالی دریاببه امیدی که در این ره به خدا میداری دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکنبه از این دار نگاهش که…
-
تفسیر و معنی غزل شماره 494 حافظ –ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی
ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآییهر جا که روی زود پشیمان به درآیی هش دار که گر وسوسه عقل کنی گوشآدم صفت از روضه رضوان به درآیی شاید که به آبی فلکت دست نگیردگر تشنه لب از…
-
تفسیر و معنی غزل شماره 295 حافظ – سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغکه تا چو بلبل بیدل کنم علاج دماغ به جلوه گل سوری نگاه میکردمکه بود در شب تیره به روشنی چو چراغ چنان به حسن و جوانی خویشتن مغرورکه داشت از دل بلبل…
