فال و طالع بینی
-
تفسیر و معنی غزل شماره 249 حافظ – ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیارببر اندوه دل و مژده دلدار بیار نکتهای روح فزا از دهن دوست بگونامهای خوش خبر از عالم اسرار بیار تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشامشمهای از نفحات نفس یار بیار…
-
تفسیر و معنی غزل شماره 160 حافظ –خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
خوش است خلوت اگر یار یار من باشدنه من بسوزم و او شمع انجمن باشد من آن نگین سلیمان به هیچ نستانمکه گاه گاه بر او دست اهرمن باشد روا مدار خدایا که در حریم وصالرقیب محرم و حرمان نصیب…
-
تفسیر و معنی غزل شماره 182 حافظ –حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند
حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چندمحرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسیدهم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقابفرصت عیش نگه…
-
تفسیر و معنی غزل شماره 117 حافظ – دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد
دل ما به دور رویت ز چمن فراغ داردکه چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد سر ما فرونیاید به کمان ابروی کسکه درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او…
-
تفسیر و معنی غزل شماره 100 حافظ – دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
دی پیر می فروش که ذکرش به خیر بادگفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد گفتم به باد میدهدم باده نام و ننگگفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد سود و زیان و مایه چو خواهد…
-
تفسیر و معنی غزل شماره 180 حافظ –ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند
ای پسته تو خنده زده بر حدیث قندمشتاقم از برای خدا یک شکر بخند طوبی ز قامت تو نیارد که دم زندزین قصه بگذرم که سخن میشود بلند خواهی که برنخیزدت از دیده رود خوندل در وفای صحبت رود کسان…
-
تفسیر و معنی غزل شماره 371 حافظ – ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
ما درس سحر در ره میخانه نهادیممحصول دعا در ره جانانه نهادیم در خرمن صد زاهد عاقل زند آتشاین داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم سلطان ازل گنج غم عشق به ما دادتا روی در این منزل ویرانه نهادیم…
-
تفسیر و معنی غزل شماره 207 حافظ – یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود
یاد باد آن که سر کوی توام منزل بوددیده را روشنی از خاک درت حاصل بود راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاکبر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود دل چو از پیر خرد…
-
تفسیر و معنی غزل شماره 431 حافظ – لبش میبوسم و در میکشم می
لبش میبوسم و در میکشم میبه آب زندگانی بردهام پی نه رازش میتوانم گفت با کسنه کس را میتوانم دید با وی لبش میبوسد و خون میخورد جامرخش میبیند و گل میکند خوی بده جام می و از جم مکن…
